
هنرمندی…
دسامبر 24, 2008 با khial2006
من باب …
نوامبر 27, 2008 با khial2006۱)من باب كودتاي ناموفق
(متاسفانه من در مسير تركش قرار گرفتم)
استاد رياضي براي جبران زحمت دوستان كه بر عليه وي كودتاي ناموفقي طرح ريزي كرده بودند نطقیدند:![]()
براي هفته آينده (كلاس 8 تا 12)تمام تمارين 4 فصل را بايد حل كنيد.(فقط يه لحظه فك كن 294 تا تمرين)![]()
من حدود 110 را حل كردم بعد خسته شدم
.(خوب چيه اگه خودت بودي حل مي كردي)
شنبه صبح با دوستم رفتيم دانشگاه قرار شد واسه ساعت دوم بريم با اسي(همون استاد) صحبت كنيم كه از ما دوتا نپرسه.
(zehi khial batel ) هر چي مثل ببر توي سالن واساديم اسي نيومد دوستم گفت بي خيال تو كه هفته قبل داوطلب رفتي پاي تابلو (منم با خيال راحت رفتم سر كلاس ولي بيچاره دوستم
)
استاد با تاخير وارد كلاس شد و سريع حضور و غياب كرد و ….
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اسم منو صدا زد
(فك نكن آخه نمي فهمي چه حالي داشتم)
پا شدم رفتم پاي تابلو
گفت فلان تمرين فلان صفه
يه نگاه زدمو بي درنگ گفتم نمي دونم چطور حل مي شه
(خوب به اون تمرين نرسيده بودم)(راسشو گفتم
)
استاد گفت كي مياد حلش كنه
هيشكي پا نشد
استاد گفت خوب با هم حلش مي كنيم .
گفتم خوبه استاد 50 50 (تقسيم وظانف)شما بگو من مي نويسم(همكاري جالبي بود)


دم استاد گرم كمك كرد و من 3تا سوال پشت هم حل كردم.
در هر صورت استاد يه دونه + بهم داد
(
ولی خود استادم از این تقسیم وظایف به خنده افتاد)
2)من باب پارگي جيب شلوار
يكشنبه صبح ساعت 9ونيم از خواب پا شدم سريع آماده شدم
كه برم دانشگاه ![]()
ساعت 11 و 15 دقيقه كه شد تظاهرات داخلي شروع شد ديدم چاره اي نيست تا 11و نيم با وعده راه پيمايي را آروم كردم.
همين كه استاد گفت خسته نباشيد بدو رفتم سلف ….
(الان دارم ناهار می خورم)
تازه زنده شده بودم پا شدم كه برم پيش دوشتام كه يه چيزي خورد روي پام بعدم خورد به ديوار(مث توپي كه شوت كني)
يكم كه دقت كردم ديدم اي واي اين كه گوشيم بود
….(گوشي منو ببخش
)![]()
توي دلم هر چي بلد بودم بار اون …. كه اين شلوارا دوخته بودن كردم
(شلوار ايراني نيست بهتون بر نخوره)(آخه مگه اون ته جيب چقد نخ مي خواسته كه ندوختنش)
آخه كي گفته جنس خارجي خوبه هر كي گفته …![]()
بعد نبشت:حالا in box گوشيم 2دقيقه طول مي كشه تا بالا بياد حالا خودتون حساب كنيد چقد ضربه محكم بوده
۳) من باب جاگذاشتن کیف
ساعت ۱۲ با دو تا از دوشتام رفتیم توی خیابون که ساندویچ بزنیم ![]()
خلاصه ساندویچو خوردیم (البته من بیچاره حساب کردم)
از ساندویچی سریع رفتیم دانشگاه که یه کم واسه میانترم زبان درس بخونیم وقتی رسیم به دانشگاه داشتیم می رفتیم که …
همین جور توی فکر بودم که رفتم توی کلاس که …![]()
.
.
.
.
دیدم دوتا از بچه ها دارن بهم می خندند
تازه فهمیم چی کم بود 
کیفمو با تمام متعلقاتش توی مغازه جا گذاشته بودم
امان از این هواس پرتی
ن ت:….
بايد برم دكتر هنوز خيلي ادامه داره ولي عمر نويسندگي ما كوتاه بود (((((((((((((((((شرمنده))))))))))))))))
نظر يادتون نره
تشكر نامه:::: ممنون به خاطر دفه قبل![]()
عذر خواهي نامه::: شرمنده اگه دير شد
من تنبل نیستم ولی درس داشتم بازم ببخشید![]()
بعد نبشت :الان از دکتر رسیدم . دکتر گفت آلرژی داری +اضطراب+…
حالا من موندمو …(واسم دعا کنید)
ببخشید اگه مث دفه قبل جزئیات نداره![]()
دوستون دارم![]()
نوامبر 12, 2008 با khial2006
صبح جمعه که پا شدم دیدم ای دل غافل ![]()
.
.
.
.
.
.سرما خوردم(آخه من اگه سرما خوردم یه هفته خونه نشین می شم)![]()
از همون صبح نقش این زنایی که ماه 9ام حاملگیشون آ طی می کنن ایفا کردم (یه دونه قرص خوردم یه لیمو شیرین و ….)(به قول دکتر آ استراحت کن خوب می شی
)![]()
ساعت 11 صبح با سرو صدای اجرام داخلی شکم (دعوا سر این بود که کدوم اون یکی را بخوره
) ناچار شدم واسه تموم کردن این دعوا برم در یخچال آ باز کنم و یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم ![]()
اولین چیزی که دیدم کیک تولد بود
(من که فقط مزه خامه را حس می کردم) یه لحظه الیاس اومد سراغم که تو که این همه مواظب خودت بودی خوردن این کیک 5دقیقه بیشتر طول نمی کشه.(وووووووووووووووووخور)
![]()
من هر چقدر سبک سنگین کردم
دیدم چون کیک دست اون ذات پلید بود پس باید قاعدتا برم طرف اون
پس یه دل سیر کیک خوردم (فک کن همون وقت تلیفم زنگ زد صدام در نمی یومد که بگم الو پس به ناچار جواب ندادم )
(البته مهم نبود)
ن ت ..) هیچ وقت به الیاس درونیت اعتماد نکن(ولی جدا کیک توپی بود حیف بود اونجا بمونه)
با دوستم از دانشگاه اومدیم بیرون که بریم خونه ![]()
توی مسیر یه ماشین تعلیم از کنارمون رد شد (با چه سرعتی با خودم گفتم حتما آمبولانس بود (آخه یه کمم صبح تب داشتم))![]()
توی چارراه پشت چراغ قرمز بهش رسیدیم با فضولی نگاه کردم ببینم کی پشت فرمونه ؟![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
مربی را دیدم پیر مرد بدبخت از ترس کمربند ایمنی را محکم گرفته بود(خیال میکنی بعد از 60 سال اون کمربند آ پیدا کرده)![]()
راننده یه پسره بود که شاید به خاطر این که گواهی نامشو باطل کرده بودن اومده بود تعلیم
با دوستم کلی به اون پیر مرد بیچاره خندیدم ![]()
![]()
![]()
![]()
ن ت )الان که اینا می نویسم حدود 60 ساعته که از استخوان درد خوابم نبرده
پس نتیجه می گیریم که غلط کردم
که بهش خندیدم(ولی قیافش دیدنی بود حیف که سریع چراغ سبز شد و نشد ازش عکس بگیرم)(تازه هنوز بعدی را بخون ببین خدا چه بر سرم خرابید)
3) من باب نمره دیدن و اشک ریختن و زاری و اینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(یکشنبه)
هنوز خوب نشدم ولی هر روز می یام دانشگاه (گلو دردم بهتر شد)
خدا را شکر کلاس ساعت 10 شروع می شه هوا یکم بهتر شده (آخه وقتی برنامه نویسی دارم نمی شه چرت زد
)(اون که خوابیدم حل تمرین این کلاسه)
آخه یکی بهش بگه هفته قبل وقت میانترم گرفتنه
(هفته قبل میانترم گرفت)![]()
در هر صورت میانترم آ داده بودیم و بی خبر از اینکه امروز نمراتش اعلام میشه
استاد هنوز سر کلاس نیومده دهان به گلایه گشود
که چرا سطح نمرات پایینه من سوالات آ ساده طرح کردم و از اینا…
آخه یکی نیست بهش بگه اگه این سوالات آ داده بودن خودت امتحان بدی چند نمره می گرفتی![]()
….آدم دروغگو
این 1ساعت و نیم جالب بود آخه هر چی پسرا بی خیال بودن
دخترا مث چیز روی ماهی تابه بودن کلی بهشون می خندیدیم ![]()
*چون استاد گفت هنوز سایت آ ن آپیدن همون ثانیه که کلاس تموم شد دخترا رفتن سمت برد آموزشی
تا من رسیدم دخترا داشتن کارتاشون آ نگاه می کردن تا شمارشون آ پیدا کنن![]()
بعد هم که مث برگ درخت اول فصل پاییز یکی یکی از جمع کنده می شدن و می رفتن روی اون صندلی خوشل آ واسه آبغوره گرفتن![]()
پسرا هم از اون دور خرامان خرامان می یومدن منم با پسرا رفتم تا ببینم چه غلطی کردم
رفتم نمرم وببینم فقط از شماره دانشجوییم 001 (اخرش) یادم بود با یه نگاه سطحی شمارم و دیدم نمره را که نگاه کردم دیگه نمی تونستم ….![]()
چون به دخترا خندیده بودم کم نیووردم گفتم هیشکی با من می یاد سلف من گشنم شده وقت ناهاره![]()
رفتیم سلف دیدم شانس من امروز یه صف طولانی وایساده بودن![]()
منم که حوصله نداشتم سریع رفتم ساندویچ سفارش دادم (فک کن با اون حالم (سرماخوردگی))
نشستم به خوردن با خودم درگیر بودم که من باید حداقل 18 می شدم (خیلی دست پایین گرفته بودم)تصمیم گرفتم برم با استاد صحبت کنم پا شدم رفتم ولی با چه رویی. برگشتم تا یه ساندویج با سس ۲برابر سفارش بدم (خود کشی کنم)![]()
از جلوی برد که رد می شدم دیدم هم کلاسیام روی کاغذ همه دارن به ستون سمت راستی اشاره میکنن منم رفتم تا فضولیمو سرکوب کنم یه کم که دقت کردم دیدم یه شماره 001 ؟؟؟؟ م اون طرفه
بدو رفتم از کیفم کارتمو اوردم وقتی نگاه کردم دیدم من 22 شدم
(نه این که سوال سخت بد عالی بود)
خدایا ممنون اون نمره خوفه واسه من بود
خداجون دوست دارم![]()
راستی اون چپی آ علوم بودن
*ن ت ) درسته من بی خیال بودم ولی خیلی خرد شدم یه سال پیر شدم
(حالا به اون پیرمرد بخند)
*الحمدا… نگفتم آخه درست بود که من خوشحال بودم ولی صاحب اون نمره چه حالی داشت؟
*خدا را شکر که به خیر گذشت![]()
*خداجون بازم دوست دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی قیافه اون دخترا قشن شده بود 
اگه مشکلی واسه نظر دادن بود اینجا کلیک کن
ممنون بابت بار قبل![]()
بازم چندتا نظر بده
م
گریه
نوامبر 12, 2008 با khial2006
صبح جمعه که پا شدم دیدم ای دل غافل ![]()
.
.
.
.
.
.سرما خوردم(آخه من اگه سرما خوردم یه هفته خونه نشین می شم)![]()
از همون صبح نقش این زنایی که ماه 9ام حاملگیشون آ طی می کنن ایفا کردم (یه دونه قرص خوردم یه لیمو شیرین و ….)(به قول دکتر آ استراحت کن خوب می شی
)![]()
ساعت 11 صبح با سرو صدای اجرام داخلی شکم (دعوا سر این بود که کدوم اون یکی را بخوره
) ناچار شدم واسه تموم کردن این دعوا برم در یخچال آ باز کنم و یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم ![]()
اولین چیزی که دیدم کیک تولد بود
(من که فقط مزه خامه را حس می کردم) یه لحظه الیاس اومد سراغم که تو که این همه مواظب خودت بودی خوردن این کیک 5دقیقه بیشتر طول نمی کشه.(وووووووووووووووووخور)
![]()
من هر چقدر سبک سنگین کردم
دیدم چون کیک دست اون ذات پلید بود پس باید قاعدتا برم طرف اون
پس یه دل سیر کیک خوردم (فک کن همون وقت تلیفم زنگ زد صدام در نمی یومد که بگم الو پس به ناچار جواب ندادم )
(البته مهم نبود)
ن ت ..) هیچ وقت به الیاس درونیت اعتماد نکن(ولی جدا کیک توپی بود حیف بود اونجا بمونه)
با دوستم از دانشگاه اومدیم بیرون که بریم خونه ![]()
توی مسیر یه ماشین تعلیم از کنارمون رد شد (با چه سرعتی با خودم گفتم حتما آمبولانس بود (آخه یه کمم صبح تب داشتم))![]()
توی چارراه پشت چراغ قرمز بهش رسیدیم با فضولی نگاه کردم ببینم کی پشت فرمونه ؟![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
مربی را دیدم پیر مرد بدبخت از ترس کمربند ایمنی را محکم گرفته بود(خیال میکنی بعد از 60 سال اون کمربند آ پیدا کرده)![]()
راننده یه پسره بود که شاید به خاطر این که گواهی نامشو باطل کرده بودن اومده بود تعلیم
با دوستم کلی به اون پیر مرد بیچاره خندیدم ![]()
![]()
![]()
![]()
ن ت )الان که اینا می نویسم حدود 60 ساعته که از استخوان درد خوابم نبرده
پس نتیجه می گیریم که غلط کردم
که بهش خندیدم(ولی قیافش دیدنی بود حیف که سریع چراغ سبز شد و نشد ازش عکس بگیرم)(تازه هنوز بعدی را بخون ببین خدا چه بر سرم خرابید)
3) من باب نمره دیدن و اشک ریختن و زاری و اینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(یکشنبه)
هنوز خوب نشدم ولی هر روز می یام دانشگاه (گلو دردم بهتر شد)
خدا را شکر کلاس ساعت 10 شروع می شه هوا یکم بهتر شده (آخه وقتی برنامه نویسی دارم نمی شه چرت زد
)(اون که خوابیدم حل تمرین این کلاسه)
آخه یکی بهش بگه هفته قبل وقت میانترم گرفتنه
(هفته قبل میانترم گرفت)![]()
در هر صورت میانترم آ داده بودیم و بی خبر از اینکه امروز نمراتش اعلام میشه
استاد هنوز سر کلاس نیومده دهان به گلایه گشود
که چرا سطح نمرات پایینه من سوالات آ ساده طرح کردم و از اینا…
آخه یکی نیست بهش بگه اگه این سوالات آ داده بودن خودت امتحان بدی چند نمره می گرفتی![]()
….آدم دروغگو
این 1ساعت و نیم جالب بود آخه هر چی پسرا بی خیال بودن
دخترا مث چیز روی ماهی تابه بودن کلی بهشون می خندیدیم ![]()
*چون استاد گفت هنوز سایت آ ن آپیدن همون ثانیه که کلاس تموم شد دخترا رفتن سمت برد آموزشی
تا من رسیدم دخترا داشتن کارتاشون آ نگاه می کردن تا شمارشون آ پیدا کنن![]()
بعد هم که مث برگ درخت اول فصل پاییز یکی یکی از جمع کنده می شدن و می رفتن روی اون صندلی خوشل آ واسه آبغوره گرفتن![]()
پسرا هم از اون دور خرامان خرامان می یومدن منم با پسرا رفتم تا ببینم چه غلطی کردم
رفتم نمرم وببینم فقط از شماره دانشجوییم 001 (اخرش) یادم بود با یه نگاه سطحی شمارم و دیدم نمره را که نگاه کردم دیگه نمی تونستم ….![]()
چون به دخترا خندیده بودم کم نیووردم گفتم هیشکی با من می یاد سلف من گشنم شده وقت ناهاره![]()
رفتیم سلف دیدم شانس من امروز یه صف طولانی وایساده بودن![]()
منم که حوصله نداشتم سریع رفتم ساندویچ سفارش دادم (فک کن با اون حالم (سرماخوردگی))
نشستم به خوردن با خودم درگیر بودم که من باید حداقل 18 می شدم (خیلی دست پایین گرفته بودم)تصمیم گرفتم برم با استاد صحبت کنم پا شدم رفتم ولی با چه رویی. برگشتم تا یه ساندویج با سس ۲برابر سفارش بدم (خود کشی کنم)![]()
از جلوی برد که رد می شدم دیدم هم کلاسیام روی کاغذ همه دارن به ستون سمت راستی اشاره میکنن منم رفتم تا فضولیمو سرکوب کنم یه کم که دقت کردم دیدم یه شماره 001 ؟؟؟؟ م اون طرفه
بدو رفتم از کیفم کارتمو اوردم وقتی نگاه کردم دیدم من 22 شدم
(نه این که سوال سخت بد عالی بود)
خدایا ممنون اون نمره خوفه واسه من بود
خداجون دوست دارم![]()
راستی اون چپی آ علوم بودن
*ن ت ) درسته من بی خیال بودم ولی خیلی خرد شدم یه سال پیر شدم
(حالا به اون پیرمرد بخند)
*الحمدا… نگفتم آخه درست بود که من خوشحال بودم ولی صاحب اون نمره چه حالی داشت؟
*خدا را شکر که به خیر گذشت![]()
*خداجون بازم دوست دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی قیافه اون دخترا قشن شده بود 
اگه مشکلی واسه نظر دادن بود اینجا کلیک کن
ممنون بابت بار قبل![]()
بازم چندتا نظر بده
م




